عشق در چاکرای چهارم، ربطی به لذتها و احساسات چاکرای دوم ندارد. مگر ما به اشتباه، این دو را یکی بپنداریم و سعی در “گره” زدنشان بهم کنیم. در کالبد چهارم، ما به “بی نهایت” وصلیم. “ذهن” سکوت می کند. “ترس” وجود ندارد. “ترحم” و “دلسوزی” بی معناست. “کم و بیش” کردن معنا ندارد. با “بودن” در این مرحله و “جریان” این نوع از بودن به سوی دیگر انسانها، چیزی از ما کم نمی شود که هیچ، افزایش می یابد. اینجا آگاهی حکمفرماست! حتما لحظاتی از “بودن” در این حالت را تجربه کرده اید. وقتی یک پارچه عشق شدید و گفتار یا کرداری بی باکانه و بی دریغ از شما سر زده که شما و فرد مقابلتان را شگفت زده کرده است. متاسفانه تعداد این لحظات در انسانهای معمولی کم است چون هنوز تجربیات چاکراهای پایینتر را از سر نگذرانده اند و گیر و گرفتهایشان برطرف نشده است. مثلا وقتی حس مالکیت وجود، یا ابراز احساسات ما حساب و کتاب داشته باشد، بودن در این حالت کمرنگتر و کمرنگتر می شود. شعفی که در این مرحله از بودن تجربه می شود، با تجربه ی خوشحالی و غم ناشی از “چاکرای دو” بسیار متفاوت است. می توانیم آگاهانه تمرین کنیم با “افزایش فرکانس“، هر چه بیشتر به این مرحله ورود کنیم و مراقب باشیم تا این بودن، ماندگارتر شود. خودمان را “شکار” کنیم در لحظاتی که کاری به ظاهر خیر و محبت آمیز انجام می دهیم در حالیکه “نیت” دیگری پشت آن نهفته است. ببینیم زمانهایی که به سمت “ارتباط” با شخصی می رویم، از او به راستی چه می خواهیم؟ مواجهه صادقانه با ترسها و نیات پنهانیمان، قدمی بزرگ در پذیرش و درک “ناشناخته” است و عشق نیز از اهالی آنجاست…آری عشق از ساکنان جایی است که ما از آن دوری می کنیم. لازم است میزانی از انرژی را در خودمان ذخیره کنیم تا بتوانیم با ناشناخته ها مواجه شویم. انرژی ما در عادات ناآگاهانه ی ما و در زخمهایمان گیر افتاده است. به میزانی که تلاش کنیم خودمان را بشناسیم بپذیریم و این گره ها را بگشاییم، سطح انرژی ما بالاتر می رود و توان مواجهه با ناشناخته را خواهیم داشت. ناشناخته چیزی نیست که نبوده باشد و با ذخیره ی انرژی ناگهان به وجود بیاید. ناشناخته همواره بوده است. چیزی که زندگی روزمره ی ما و تمام آنچه درک می کنیم و با توضیحات ذهنیمان جور در می آید، در واقع دنیای شناخته شده است. ناشناخته تمام آن چیزی است که نمی شناسیم و با ذهنمان جور در نمی آید و می تواند برای ما بسیار وحشت آفرین باشد. به دلیل همین ترس، ما از جهانی که همواره بوده و هست، دست می شوییم. لحظاتی هستند که احساس می کنیم چیزها همانگونه که به نظر می رسیدند نیستند، با منطق ما جور در نمی آیند. من هم این لحظات را تجربه کرده ام و در حد مرگ ترسیده ام و سعی کرده ام با آنچه تا به حال تجربه کرده بودم، پاسخی برای چرایی و چگونگی این لحظات بیابم و هر چه تلاش کرده ام، بیشتر ناموفق و رنجور شده بودم. اما با بالا رفتن سطح انرژی و ذخیره آن، این مواجهه نرمتر می شود و خودمان اشتیاق بیشتری برای مواجهه با آنچه همواره چند قدم از ما دورتر بوده است، پیدا می کنیم.

نوشتن درباره عشق کار ساده ای نیست. شاید چیزی نگفتن و سکوت کردن بهتر باشد. این نوع از عشق، سر و صدایی ندارد. همه چیز در سکوت تجربه می شود و به قول ویتگنشتاین، در باب آنچه نمی‌توان سخن گفت، سکوت باید کرد. اما من می نویسم. و بسیار از عرفا و شعرا و نویسندگان هم نوشته اند و باز هم به این نوشتن ادامه می دهیم. این توضیح مطلب، تا حدی روشنگر است. به نظر من برای اینکه آدم متوهم نشود و مثلا شور و اشتیاق جنسی نسبت به شخصی را، با این نوع از عشق اشتباه بگیرد. من ترجیح می دهم یک جاهایی حرف بزنم و یک جاهایی سکوت کنم اما چالش ساده ای نیست که انتخاب کنم تا کجا سخن بگویم و کجا خاموش شوم.
برای روشنگری و تشخیص وجوه تمایز، آنالیز و حرف زدن شیوه ی مناسبی است. اما این یک شیوه ی مردانه برای ورود به یک موضوع است. شیوه ی مکمل انرژی مردانه، استفاده از انرژی زنانه است. لحظاتی که بی عملی و سکوت را تجربه می کنیم. جاری می شویم، می پذیریم و عشق را به عنوان نوعی از بودن تجربه می کنیم. جالب اینجاست که بسیار راحت و به شکلی مردانه، می توان از خود دیدگاه مردانه برای ورود به موضوع صحبت کرد. اما وقتی به شکلی مردانه می خواهم از شیوه ی زنانه صحبت کنم، همواره حس می کنم کلمات یارای بیان آنچه می خواهم را ندارند و چیزی در این بین کم است…

نجمه عشقی Najme Eshghi
نویسنده و کوچ معناگرا

Change Profile Photo