من احساسات درونی ام را به رسمیت می شناسم. اگر من چنین نکنم، چطور از دیگران چنین چیزی می خواهم؟ من اجازه می دهم همین گونه “باشم”. عجیب است که این گونه بودن یعنی “طبیعی” بودن، “جاری” بودن و راحتتر بودن! “جاری” بودن چیزی کاملا متفاوت با “انفعال” است. جاری بودن “آگاهانه” و بدون “ترس” است.‌ انفعال ناآگاهانه، از سر ناچاری و همراه با ترس…من نیروی سرنوشت را به رسمیت می شناسم و آنچه علیرغم خواسته ام در مسیرم قرار گرفته است را با جان و دل می پذیرم. در پذیرش نیرویی عجیب نهفته است که در مقابله و تهاجم وجود ندارد

در روند رشد از دوران کودکی تا بزرگسالی برخی از ما، طوری تربیت می شویم که خودمان را نادیده بگیریم. گاهی این بخشی که نادیده می گیریم احساسات ماست. به ما طوری تلقین می کنند که احساسات ارزشی ندارند و نقطه ی ضعف محسوب می شوند. نقطه ی آسیب پذیری محسوب می شوند و ما هرگز نباید وا بدهیم. بنا بر این می آموزیم برای اینکه نشکنیم یا دیگران را راضی کنیم، احساساتمان را سرکوب کنیم. پس از مدتی از خودمان سوال کنیم که وقتی زخمی احساسی درون ما سر باز می کند، دقیقا چه حسی داریم؟ ما حتی در بررسی و شناخت احساساتمان دچار مشکل می شویم. مثلا نمی دانیم الآن غمگینیم؟ خشمگینیم؟ حسادت می کنیم و…؟ احساسات تبدیل به نقطه ی کوری درون ما می شود که برای ما قابل هضم و حل نیست. جالب اینجاست در این شرایط از دیگران انتظار داریم تا ما را درک کنند، یعنی چیزی را درک کنند که ما خودمان از درک آن عاجزیم! آیا انتظار خنده داری نیست؟

بالاخره پس از پستی و بلندی های بسیار، من آموختم تا با مقوله ی احساسات آهسته آهسته آشتی کنم. زیرا این بخشی از وجود انسان است که سرکوب آن، تنها آدم را رنج می دهد و هر آنچه سرکوب شود، به ناخودآگاه می پیوندد و کنترل ما را به دست می گیرد! هدف ابتداییمان را یادتان هست؟ ما می خواستیم احساساتمان را خفه کنیم مبادا آسیب ببینیم و به اصطلاح به آنها افسار ببندیم! اما نتیجه دقیقا برعکس شد! پشت چهره های جدی و عصا قورت داده ی ما، عقده های احساسیمان، کنترل ما را به دست گرفته اند! این تلاش برای سرکوبی و نشان دادن نقابی قوی و بی احساس، به شکستی بزرگ منجر می شود!

پس از اینکه سالها این مسیر را رفتم، آموختم که احساسی بودن، به اندازه ی عاقل بودن، ارزشمند است. یاد گرفتم خودم را بپذیرم و به زخمهای احساسی ام نگاه کنم. به سختی و با درد بسیار آموختم از خر شیطان پیاده شوم و نقابم را بردارم. این نقاب دروغین من قدرتمندم و ککم هم نمی گزد و هیچی برایم مهم نیست! من یاد گرفتم همین گونه “باشم”! بودن هنر بزرگی است. همان چیزی که از کودکی رفته رفته در ما از بین رفت. وقتی که خانواده، مدرسه و اجتماع از ما خواست، آن طوری که هستیم نباشیم. گریه نکن! بلند نخند! دلبری نکن! باید همواره چنین یا چنان باشی تا من تو را تایید کنم و به تو مهر بورزم! بودن از ابتدا ساده ترین و روان ترین راه بود اما ما سختش کردیم وقتی تصمیم گرفتیم خودمان نباشیم. همین گونه بودن، طبیعی است. اینکه هر لحظه آگاه باشم درونم چه می گذرد، بیرون از من چه می گذرد و آگاهانه و بدون سرکوب، به شرایط بیرونی پاسخ بدهم!

دیروز در اداره ای بودم و شرایط آسانی برای پیشبرد کارهایم نداشتم. اما در لحظه ای کارمند اداره، پس از سلام گفتن من، به من لبخند زد و با مهر سلام مرا پاسخ داد. برعکس گذشته که در این مواقع یا خوابم یا خودم را به خواب می زنم، به شکلی طبیعی و رها ناگهان به آن شخص گفتم: شما چقدر مهربانید! شما با تمام آدمهایی که امروز دیدم فرق دارید! ناگهان از برخورد خودم شوکه شدم چون عادت نداشتم احساساتم را بروز بدهم. کمی ترسیدم اما دانستم این هم بخشی از مسیر طبیعی شدن من است. مسیری برای بازگشت به اصل خودم. به طبیعی بودن، جاری شدن و راحتی.

نکته ی بعدی که از اهمیت بسیاری برخوردار است، تفاوت جاری بودن و انفعال است. در انفعال نوعی تنبلی و سکون، ناآگاهی و ترس وجود دارد. می توانم بگویم قبلا وقتی در شرایط این چنینی قرار می گرفتم، منفعل بودم. خیلی اوقات آگاه نبودم که چه اتفاقی در حال روی دادن است چون در ذهنم بودم و در لحظه ی حال جاری نبودم. مواقع دیگری، حسگرهایم از وجود احساسات خبر می دادند ولی خودم را به آن راه می زدم و باورهای محدود کننده ی درونیم که در کودکی شکل گرفته بودند، مرا تبدیل به یک ربات سرد می کردند. انگار نه انگار اتفاقی افتاده است! می ترسیدم در یک عمل احساسی شرکت کنم و ابراز احساسات کنم یا بازخوردی احساسی بدهم. چون به این شکل آسیب پذیر می شدم و دیگر آن ابرقهرمان قدرتمند نبودم! من ناچار و اسیر بودم!

در انفعال، به ظاهر عملی صورت نمی پذیرد اما به دلایل ذکر شده، در لایه های زیرین روان فرد، بیشترین فشار به او می آید تا چیزی بروز ندهد و در احساسات، شرکت پذیری نداشته باشد. در جاری بودن، از بیرون به نظر می رسد که فرد عملی را انجام می دهد و در دهش و گیرش احساسی شرکت می کند اما انقدر این اتفاق، طبیعی و آگاهانه است که به فرد زحمتی وارد نمی شود. ببینید که چقدر در مورد ظاهر و باطن مسائل، دچار تضاد و پیچیدگی می شویم! خودمان را کنار می کشیم تا سختی ای به ما وارد نشود در حالی که در آن لحظات، در سختترین و پرفشارترین عمل، شرکت می کنیم. عملی که به سرکوب بیشتر احساسات و نارضایتی ما منتهی می شود.

حال هر چه بیاموزیم، در مواجهه با شرایط بیرونی، این حالت جاری بودن را حفظ کنیم، طبیعی و راحت باشیم، در مقیاسی بزرگتر، در مواجهه با اتفاقاتی که گاه بر وفق مراد ما پیش نمی روند، فشار کمتری متحمل می شویم. این همان شنا کردن در جهت جریان آب است. بالاتر جایی از نقاب قدرت صحبت کردم. این مقاوت بیهوده برای هیچ! دقیقا جایی که انرژی درونی ما باید آگاهانه و به شکل طبیعی جاری شود، ما مقاومت می کنیم و وقتی که باید با جریان طبیعی سرنوشت همراه شویم، دست به مقاومتی عجیب می زنیم! نه! این را نمی خواهم! آن را می خواهم! تلاش کردن هیچ اشکالی ندارد، البته که روشها و سلسله مراتب خودش را دارد. اما لحظاتی می رسد که فشاری بیهوده برای عوض کردن جریان آب به خودمان وارد می کنیم غافل ازینکه چنین چیزی ممکن نیست. ما با نیرویی بسیار بزرگتر و آگاهتر از خودمان سر و کار داریم. در گذشته فکر می کردم که هر چه با فشار بیشتری مبارزه کنم و خودم را به در و دیوار بزنم، قویتر هستم! احتمالا توهم این را داشتم که قوی ام! چون نهایتا خسته و فرسوده می شدم و ناراضی! اکثر اوقات هم به خواسته ام نمی رسیدم! ما تصور می کنیم قدرت واقعی در این به در و دیوار کوبیدن خودمان است! اما قدرت واقعی در تسلیم و پذیرش است! احتمالا کلمه ی تسلیم بار معنایی چندان جالبی ندارد! اما اگر به تمایز انفعال و جاری بودن که در بالا توضیح دادم، دوباره رجوع کنیم، خواهیم دید که این تسلیم بودن، مترادفی دیگر برای جاری بودن است، نه انفعال!

تصویری در ذهنم نقش بست که توصیف آن در انتهای مطلب، خالی از لطف نیست. وقتی از جاری بودن حرف زدم، از یک رودخانه گفتم. سرکوبهای احساسی ما، و هر گره ای که در کودکی در روانمان ایجاد شد، نقش همین موانعی را دارد که می خواهند خلاف جریان طبیعی آب حرکت کنند. جریان طبیعی آب چیست؟ بودن طبیعی ما: خودمان بودن با تمام نقاط ضعف و قوت. هر چه بیشتر به این موانع آگاه شویم و آنها را کلا از سر راه جریان طبیعی وجودمان برداریم یا مسیرمان را با وجود بودن همیشگی این موانع، عوض کنیم، بعد در مقابل جریان سرنوشت و هستی، شخصیتی کمتر مقاوم به نمایش می گذاریم. کمتر مانع می شویم، کمتر خسته می شویم! جالب است نه؟ پس جاری بودن از درون ما شروع می شود و در مقیاسی بزرگ به بیرون از ما سرایت می کند. البته از این موضوع نگذریم که در این تصویر، به وضوح مساله ی وحدت وجود و عدم جدایی درون از بیرون، قابل دیدن است.

نجمه عشقی
نویسنده و کوچ معناگرا

Change Profile Photo