مژده وصل

روان‌شناسی تکاملی و شناختی دین

پاسکال بویر تجربه دینی تجربه قدسی روانشناسی روانشناسی تکاملی روانشناسی تکاملی دین روانشناسی دین روانشناسی شناختی روانشناسی شناختی دین ریچارد داوکینز ژن خودخواه فروید نجمه عشقی نجمه عشقی روانشناسی دین ویلیام جیمز یونگ

مقدمه

روان‌شناسی تکاملی بر این فرض استوار است که، همان‌طور که سیستم‌های قلبی، ریوی، ادراری و ایمنی دارای ساختارهای عملکردی با پایه ژنتیکی هستند، شناخت (فرایندهای ذهنی) نیز چنین ساختاری دارد و از طریق انتخاب طبیعی به وجود آمده است. این ساختارهای عملکردی، مانند سایر اعضا و بافت‌های بدن، باید به طور عمومی بین انسان‌ها مشترک باشند و مشکلات مهمی مانند بقا و تولیدمثل را حل کنند. روان‌شناسان تکاملی سعی می‌کنند فرایندهای شناختی را با درک عملکردهای بقا و تولیدمثل که ممکن است داشته باشند، بفهمند.

پاسکال بویر Pascal Boyer یکی از چهره‌های برجسته در روان‌شناسی شناختی دین است. این حوزه‌ای جدید و کمتر از پانزده ساله است و به بررسی فرآیندهای روان‌شناختی که پشت افکار و اعمال دینی قرار دارند، می‌پردازد. بویر در کتاب خود با عنوان “دین توضیح داده شده”، نشان می‌دهد که برای آگاهی دینی توضیح ساده‌ای وجود ندارد. او بیشتر به توضیح فرآیندهای روانی مختلفی که در کسب و انتقال ایده‌ها درباره خدایان دخیل هستند، می‌پردازد.

بویِر بر پایه ایده‌های انسان‌شناسان شناختی، دن اسپربر Dan Sperber و اسکات آتران Scott Atran ، کار می‌کند. این دو نخستین کسانی بودند که استدلال کردند شناخت دینی به عنوان یک محصول جانبی از سازگاری‌های تکاملی مختلف است، مانند روان‌شناسی عامیانه و نقض عمدی انتظارات ذاتی ما درباره چگونگی ساختار جهان (مثلاً موجودات بدون جسم که افکار و احساسات دارند). این نقض‌ها باعث می‌شوند که افکار دینی جالب و به‌یادماندنی باشند.

افراد مذهبی ایده‌ها و اعمال دینی خود را از طریق قرار گرفتن در معرض فرهنگ اجتماعی کسب می‌کنند. به عنوان مثال، فرزند یک بودایی ذن بدون تجربه فرهنگی مرتبط، مسیحی انجیلی یا جنگجوی زولو نخواهد شد. در حالی که تنها قرار گرفتن در معرض دین خاصی باعث ایجاد دیدگاه دینی نمی‌شود (یک فرد ممکن است به عنوان کاتولیک رومی بزرگ شده باشد اما کلیسا را ترک کند)، اما به هر حال نوعی قرار گرفتن در معرض آن فرهنگ دینی ضروری به نظر می‌رسد – یعنی این فرد هرگز به تنهایی کاتولیسیزم رومی را از هیچ خلق نخواهد کرد. بویِر می‌گوید علم شناختی می‌تواند به ما کمک کند تا مکانیسم‌های روان‌شناختی که این ارتباطات آشکار را توضیح می‌دهند، بهتر درک کنیم و از این طریق ماهیت باورها و اعمال دینی را بهتر بفهمیم.

بویِر از جریان‌های اصلی روان‌شناسی شناختی فراتر می‌رود و پیشنهاد می‌کند که می‌توانیم از زیست‌شناسی تکاملی برای کشف ساختارهای ذهنی مرتبط استفاده کنیم. در نهایت، مغزهای ما اشیای زیستی هستند و بهترین توضیح طبیعی برای توسعه آن‌ها در طبیعت، نظریه تکامل داروین است.

از آنجا که ساختار ذهنی فرایندها و ساختارهای پیچیده‌ای را نشان می‌دهد، منطقی به نظر می‌رسد که این نتیجه‌ی فرایندهای تکاملی است که طی دوره‌های طولانی رخ داده‌اند. مانند همه سیستم‌های زیستی، ذهن برای افزایش بقا و تولیدمثل در محیط تکاملی بهینه شده است. بر اساس این دیدگاه، همه‌ی عملکردهای شناختی تخصصی به‌طور کلی در خدمت اهداف تولیدمثلی هستند.

مکانیزم‌های تکامل

دانشمندان به طور کلی با این ایده موافق هستند که تمایل به رفتارهای دینی در اوایل تاریخ بشر تکامل یافته است. با این حال، در مورد مکانیزم‌های دقیق که باعث تکامل ذهن دینی شدند، اختلاف نظر وجود دارد. دو دیدگاه اصلی در این باره وجود دارد. یکی این است که دین خود به دلیل انتخاب طبیعی تکامل یافته و یک سازگاری است، به این معنا که دین نوعی مزیت تکاملی به همراه داشته است. دیدگاه دیگر این است که باورها و رفتارهای دینی، مانند مفهوم خدای اولیه، ممکن است به عنوان محصول جانبی سایر ویژگی‌های سازگارانه پدید آمده باشند، بدون اینکه در ابتدا به دلیل مزایای خاص خود انتخاب شده باشند. پیشنهاد سوم این است که جنبه‌های مختلف دین نیاز به توضیحات تکاملی متفاوتی دارند و همچنین ممکن است چندین توضیح تکاملی برای جنبه‌های مختلف دین قابل اجرا باشد.

رفتارهای دینی اغلب هزینه‌های قابل‌توجهی به همراه دارند، از جمله هزینه‌های اقتصادی، دوری گزینی از ازدواج، انجام آیین‌های خطرناک، یا صرف زمان که می‌توانست برای کارهای دیگری استفاده شود. این مسئله نشان می‌دهد که انتخاب طبیعی باید علیه رفتارهای دینی عمل کند، مگر اینکه دین یا عوامل دیگر باعث شوند که این رفتارها مزایای تکاملی مهمی داشته باشند.

دین به عنوان یک سازگاری تکاملی

ریچارد سوسیس و کندیس آلکورتا چندین نظریه برجسته در مورد ارزش تکاملی دین را بررسی کرده‌اند. بسیاری از این نظریه‌ها، به‌عنوان «نظریه‌های همبستگی اجتماعی» شناخته می‌شوند که دین را به‌عنوان عاملی می‌دانند که برای افزایش همکاری و همبستگی درون گروه‌ها تکامل یافته است. عضویت در گروه، به نوبه خود مزایایی دارد که می‌تواند شانس بقا و تولیدمثل فرد را افزایش دهد. این مزایا شامل بهبود هماهنگی و تسهیل قوانین رفتاری پرهزینه می‌شود.

سوسیس همچنین در قرن نوزدهم، ۲۰۰ کمون آرمان‌شهری در ایالات متحده را که برخی دینی و برخی دیگر سکولار (عمدتاً سوسیالیستی) بودند، مورد تحقیق قرار داد. ۳۹ درصد از کمون‌های دینی ۲۰ سال پس از تأسیس خود همچنان فعال بودند، در حالی که تنها ۶ درصد از کمون‌های سکولار پابرجا ماندند. میزان فداکاری‌های پرهزینه‌ای که یک کمون دینی از اعضای خود می‌خواست، تأثیر مستقیم بر طول عمر آن داشت، در حالی که در کمون‌های سکولار، درخواست چنین فداکاری‌هایی با طول عمر کمون‌ها همبستگی نداشت و بیشتر کمون‌های سکولار طی ۸ سال از بین رفتند. سوسیس با استناد به انسان‌شناس روی راپاپورت، معتقد است که آیین‌ها و قوانین زمانی که مقدس شمرده می‌شوند، مؤثرتر هستند.

روان‌شناس اجتماعی جاناتان هایت در کتاب خود «ذهن درستکار» (The Righteous Mind) که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد، به تحقیقات سوسیس اشاره می‌کند و آن را بهترین شواهدی می‌داند که نشان می‌دهد دین یک راه‌حل سازگارانه برای مشکل «سواری مجانی» است، زیرا بدون نیاز به وابستگی خویشاوندی، امکان همکاری را فراهم می‌کند. محقق پزشکی تکاملی، راندولف م. نس و زیست‌شناس نظری، مری جین وست-ابرهارد، استدلال کرده‌اند که چون انسان‌های دارای تمایلات نوع‌دوستانه به‌عنوان شریک اجتماعی ترجیح داده می‌شوند، از طریق انتخاب اجتماعی مزایای بقا به دست می‌آورند. نس همچنین استدلال می‌کند که انتخاب اجتماعی به انسان‌ها این امکان را داده است که به‌عنوان یک گونه، به‌طور خارق‌العاده‌ای همکاری کنند و توانایی خلق فرهنگ را داشته باشند.

نظریه «اجتماع‌گرایی» ادوارد اُ. ویلسون به‌طور قوی نشان می‌دهد که همبستگی گروهی نیروی محرکه برای توسعه دین بوده است. ویلسون معتقد است که افراد تعداد کمی از گونه‌ها (از جمله انسان‌ها، مورچه‌ها، موریانه‌ها، زنبورها و چند گونه دیگر) با پیوستن به یکی از گروه‌های رقیب، ژن‌های خود را تکثیر کردند. او همچنین فرض می‌کند که در انسان‌ها، به‌دلیل داشتن مغزهای بزرگ، تعامل پیچیده‌ای بین تکامل گروهی و تکامل فردی درون یک گروه به وجود آمده است.

این نظریه‌های همبستگی اجتماعی ممکن است به توضیح ماهیت دردناک یا خطرناک بسیاری از آیین‌های مذهبی کمک کنند. نظریه “نشانه‌دهی پرهزینه” (Costly-signaling theory) پیشنهاد می‌کند که چنین آیین‌هایی ممکن است به‌عنوان نشانه‌های عمومی و سخت‌جعلی از تعهد واقعی فرد به گروه عمل کنند. از آنجا که تقلب در این سیستم و بهره‌برداری از مزایای زندگی گروهی بدون تحمل هزینه‌های آن سودمند است، این آیین‌ها نمی‌توانند ساده باشند و به راحتی انجام شوند. جنگ، نمونه خوبی از هزینه‌های زندگی گروهی است، و ریچارد سوسیس، هوارد سی. کرِس و جیمز اس. بوستر در یک بررسی میان‌فرهنگی نشان دادند که مردان در جوامعی که درگیر جنگ هستند، به سخت‌ترین آیین‌ها تن می‌دهند.

مطالعاتی که ارتباط مستقیم‌تری بین تمرینات دینی و سلامت و طول عمر نشان می‌دهند، بحث‌برانگیزتر هستند. هارولد جی. کوئنیگ و هاروی جی. کوهن نتایج ۱۰۰ مطالعه مبتنی بر شواهد را که رابطه بین دین و رفاه انسان را به‌طور نظام‌مند بررسی کرده بودند، خلاصه و ارزیابی کردند و دریافتند که ۷۹ درصد از آن‌ها تأثیر مثبت دین را نشان داده‌اند. این مطالعات در رسانه‌های عمومی نیز مورد توجه قرار گرفتند، مانند برنامه‌ای در سال ۲۰۰۹ از رادیو NPR که به نتایج پروفسور گیل آیرونسون از دانشگاه میامی پرداخت. آیرونسون نشان داده بود که باور به خدا و احساس قوی معنویت با کاهش میزان ویروس و بهبود سطح سلول‌های ایمنی در بیماران HIV مرتبط است. در مقابل، ریچارد پی. اسلون از دانشگاه کلمبیا به نیویورک تایمز گفت که «هیچ مدرک قوی و قانع‌کننده‌ای وجود ندارد که نشان دهد رابطه‌ای بین مشارکت دینی و سلامت وجود دارد.»

بحث‌ها بر سر اعتبار این یافته‌ها همچنان ادامه دارد، زیرا این مطالعات لزوماً رابطه علت و معلولی مستقیم بین دین و سلامت را ثابت نمی‌کنند. مارک استیبیک ادعا می‌کند که همبستگی واضحی وجود دارد، اما دلیل آن هنوز مشخص نیست. یکی از انتقادها به چنین تأثیرات دارونما و مزیت دین در ایجاد احساس معنا، این است که به نظر می‌رسد مکانیسم‌های کمتر پیچیده‌ای نسبت به رفتار دینی می‌توانند به دستیابی به چنین اهدافی کمک کنند.

پیر لینار و پاسکال بویر پیشنهاد می‌کنند که انسان‌ها یک “سیستم احتیاط در برابر خطر” تکامل داده‌اند که به آن‌ها امکان می‌دهد تهدیدهای احتمالی در محیط را شناسایی کنند و سعی کنند به درستی به آن‌ها واکنش نشان دهند. چندین ویژگی رفتارهای آیینی، که اغلب بخش عمده‌ای از دین است، به فعال شدن این سیستم منجر می‌شود. این ویژگی‌ها شامل مناسبت آیین (که معمولاً برای پیشگیری یا از بین بردن خطر یا شر است)، ضرری که باور دارند در نتیجه انجام ندادن آیین رخ می‌دهد، و دستورات دقیق برای اجرای صحیح آیین می‌باشد. لینار و بویر این احتمال را بررسی می‌کنند که وجود یک سیستم حساس به خطرات ممکن است فوایدی برای بقا فراهم کرده باشد و دین نیز با هماهنگ کردن اضطراب‌های فردی و غیرقابل کنترل با عملکرد جمعی، آن‌ها را قابل تحمل‌تر یا معنادارتر کرده باشد.

جاستین ال. برت در کتاب خود با عنوان «چرا کسی باید به خدا ایمان داشته باشد؟» (۲۰۰۴) پیشنهاد می‌کند که باور به خدا طبیعی است زیرا به ابزارهای ذهنی که همه انسان‌ها دارند، وابسته است. او معتقد است که ساختار و توسعه ذهن انسان‌ها باعث می‌شود که باور به وجود یک خدای عالی (با ویژگی‌هایی مانند دانایی کامل، قدرت فراوان و جاودانگی) بسیار جذاب باشد. او باور به خدا را با باور به ذهن‌های دیگر مقایسه می‌کند و فصلی از کتاب را به بررسی روان‌شناسی تکاملی بی‌خدایی اختصاص می‌دهد. او پیشنهاد می‌کند که یکی از ماژول‌های اساسی ذهنی در مغز، «دستگاه تشخیص بیش‌فعال عوامل» (HADD) است که سیستم دیگری برای شناسایی خطرات احتمالی است. این دستگاه ممکن است حتی اگر بیش‌حساس باشد، فایده‌ای برای بقا داشته باشد: بهتر است از یک شکارچی خیالی اجتناب کنیم تا اینکه توسط یک شکارچی واقعی کشته شویم. این ویژگی باعث تشویق باور به ارواح و اشباح می‌شود. به گفته جاستین ال. برت، داشتن یک توضیح علمی برای پدیده‌های ذهنی به این معنی نیست که باید از باور به آن‌ها دست بکشیم. او می‌گوید: «فرض کنید علم توضیحی قانع‌کننده برای این‌که چرا من فکر می‌کنم همسرم مرا دوست دارد ارائه دهد—آیا باید از باور به این موضوع دست بردارم؟»

اگرچه احتمالاً انسان‌نماها ابتدا از توانایی‌های شناختی نوظهور خود برای رفع نیازهای اساسی مانند تغذیه و یافتن جفت استفاده کردند، نظریه مدیریت ترس (Terror Management Theory) استدلال می‌کند که این اتفاق قبل از رسیدن به مرحله‌ای رخ داده که آگاهی قابل توجه از خود (و به همین ترتیب آگاهی از پایان خود) به وجود آمده باشد. آگاهی از مرگ به عنوان محصول جانبی ناخواسته‌ی عملکردهای تطبیقی قبلی ظاهر شد و این اضطراب به وجود آمده تهدید می‌کرد که این عملکردها را تضعیف کند، بنابراین نیاز به کاهش آن داشت. هرگونه تشکل اجتماعی یا عملی که قرار بود توسط توده‌ها به طور گسترده پذیرفته شود، باید راهی برای مدیریت این ترس فراهم می‌کرد. استراتژی اصلی این بود که فرد “به شخصی باارزش در دنیایی معنادار تبدیل شود … و از طریق ایجاد و حفظ فرهنگ، اعتماد به نفس به دست آورد”، زیرا این کار حس بی‌اهمیتی که توسط مرگ نمایان می‌شد را خنثی می‌کرد و دو چیز فراهم می‌ساخت: ۱) جاودانگی نمادین از طریق میراث فرهنگی که فراتر از وجود فیزیکی ادامه دارد (“اهمیت زمینی”) ۲) جاودانگی واقعی، وعده زندگی پس از مرگ یا ادامه وجود که در ادیان مطرح می‌شود (“اهمیت کیهانی”).

دین به عنوان یک میم (Meme)

ریچارد داوکینز در کتاب ژن خودخواه (۱۹۷۶) پیشنهاد می‌کند که میم‌های فرهنگی مانند ژن‌ها عمل می‌کنند زیرا آن‌ها نیز تحت تأثیر انتخاب طبیعی هستند. در کتاب توهم خدا (۲۰۰۶)، داوکینز بیشتر استدلال می‌کند که چون حقایق دینی قابل پرسش نیستند، ذاتاً ادیان مانند “ویروس‌های ذهنی” گسترش می‌یابند. در چنین دیدگاهی، ضروری است که افرادی که نمی‌توانند باورهای خود را به چالش بکشند از نظر زیستی مناسب‌تر از افرادی باشند که قادر به پرسش از باورهای خود هستند. بنابراین، می‌توان نتیجه گرفت که کتاب‌های مقدس یا سنت‌های شفاهی الگوهای رفتاری‌ای ایجاد کرده‌اند که تناسب زیستی افراد با ایمان را افزایش داده است. افرادی که توانایی به چالش کشیدن چنین باورهایی را داشتند، حتی اگر این باورها بسیار بعید به نظر می‌رسیدند، در جمعیت کمتر و کمتر شده‌اند. این مدل معتقد است که دین نتیجه جانبی از ماژول‌های شناختی در مغز انسان است که در گذشته تکاملی به وجود آمدند تا با مشکلات بقا و تولیدمثل مقابله کنند. مفاهیم اولیه موجودات ماوراءطبیعی ممکن است از تمایل انسان‌ها به “تشخیص بیش‌ازحد” حضور انسان‌ها یا شکارچیان به وجود آمده باشد (برای مثال: لحظه‌ای که انسان یک تاک را با مار اشتباه می‌گیرد). به عنوان نمونه، ممکن است فردی گزارش دهد که احساس کرده چیزی به او نزدیک می‌شود، اما وقتی اطرافش را نگاه کرده، آن چیز ناپدید شده است.

داستان‌های این تجربیات احتمالاً بیشتر بازگو می‌شوند و با گذر زمان منتقل و بزرگ‌نمایی می‌شوند، زیرا آن‌ها توصیف دسته‌های استاندارد هستی‌شناسی (مثل انسان، اشیاء مصنوعی، حیوان، گیاه، یا اجسام طبیعی) را همراه با ویژگی‌های خلاف‌انتظار (مثل انسان‌هایی که نامرئی هستند، خانه‌هایی که اتفاقات درونشان را به یاد دارند و غیره) ارائه می‌دهند. این داستان‌ها حتی زمانی که با انتظاراتی غیرقابل نقض برای دسته‌های هستی‌شناسی همراه شوند، برجسته‌تر می‌شوند (برای مثال: خانه‌هایی که “به یاد می‌آورند” ذهنیت شهودی ما از روان‌شناسی ذهن را فعال می‌کنند؛ یعنی ما به طور خودکار فرآیندهای فکری به آن‌ها نسبت می‌دهیم).

یکی از ویژگی‌های روان‌شناسی شهودی ما این است که انسان‌ها به امور دیگر انسان‌ها علاقه‌مند هستند. این ممکن است باعث شود که مفاهیم موجودات ماوراءطبیعی با احساسات اخلاقی شهودی انسان (راهنماهای رفتاری تکاملی) به طور اجتناب‌ناپذیری مرتبط شوند. همچنین حضور اجساد انسان‌ها یک حالت شناختی ناراحت‌کننده ایجاد می‌کند که در آن رویاها و سایر ماژول‌های ذهنی (شناسایی افراد و پیش‌بینی رفتار) همچنان بدون توجه به واقعیت ادامه پیدا می‌کنند و باعث ایجاد این شهود ناسازگار می‌شوند که مردگان به نوعی هنوز وجود دارند. وقتی این امر با تمایل انسانی به دیدن بدبختی به‌عنوان رویدادی اجتماعی (به‌عنوان مسئولیت کسی دیگر و نه نتیجه فرآیندهای مکانیکی) همراه می‌شود، ممکن است ماژول شهودی “تمایل به تبادل” در نظریه ذهن انسان را فعال کند و فرد داغدیده را وادار به تعامل و چانه‌زنی با موجودات ماوراءطبیعی (از طریق آیین‌ها) کند.

در یک گروه بزرگ، برخی افراد به نظر می‌رسند که در اجرای این آیین‌ها از دیگران ماهرترند و به متخصص تبدیل می‌شوند. با رشد جوامع و برخورد با جوامع دیگر، رقابت ایجاد می‌شود و اثر “بقای اصلح” ممکن است باعث شود که این متخصصان مفاهیم خود را به گونه‌ای تغییر دهند که انتزاعی‌تر و برای تعداد بیشتری از مردم قابل قبول‌تر باشد. در نهایت، این متخصصان یک گروه یا صنف منسجم با اهداف سیاسی خاص خود (دین) تشکیل می‌دهند.

علم شناختی دین Cognitive science of religion

علم شناختی دین، مطالعه‌ی تفکر، نظریه و رفتار دینی از دیدگاه علوم شناختی است. پژوهشگران در این زمینه تلاش می‌کنند تا توضیح دهند که ذهن‌های انسان چگونه افکار، اعمال و الگوهای دینی را با استفاده از توانایی‌های شناختی معمولی کسب، تولید و منتقل می‌کنند.

تاریخچه

اگرچه دین از اواخر قرن نوزدهم به موضوعی جدی برای مطالعه علمی تبدیل شده بود، مطالعه دین به‌عنوان یک پدیده شناختی نسبتاً جدید است. در حالی که این مطالعه اغلب به پژوهش‌های پیشین در انسان‌شناسی دین و جامعه‌شناسی دین تکیه می‌کند، علم شناختی دین نتایج آن پژوهش‌ها را در چارچوب نظریه‌های تکاملی و شناختی بررسی می‌کند. بنابراین، علم شناختی دین تنها پس از انقلاب شناختی دهه ۱۹۵۰ و توسعه‌ی رویکردهایی مانند زیست‌شناسی اجتماعی و دیگر روش‌های توضیح رفتار انسان از دیدگاه تکاملی (به‌ویژه روان‌شناسی تکاملی) از دهه ۱۹۷۰ امکان‌پذیر شد.

اگرچه دن اسپرِبِر در کتاب خود به نام بازنگری در نمادگرایی (۱۹۷۵) پیش‌بینی‌هایی در مورد علم شناختی دین ارائه کرده بود، اما اولین تحقیقات مرتبط با این حوزه در دهه ۱۹۸۰ منتشر شدند. مقاله‌ی استوارت ای. گاتری با عنوان نظریه شناختی دین در بررسی انسان‌انگاری در دین بسیار تأثیرگذار بود. این پژوهش در نهایت به توسعه مفهوم “دستگاه تشخیص بیش‌فعال عوامل” منجر شد که مفهومی کلیدی در علم شناختی دین است. کارهای اسکات اترن در کتاب بنیادهای شناختی تاریخ طبیعی: به سوی انسان‌شناسی علم تفاوت‌های پردازش شناختی بین جنبه‌های خلاف‌انتظار و قابل‌توجه باورهای دینی افسانه‌ای (مانند موجودات بدون بدن) را با جنبه‌های خلاف‌انتظار تفکر علمی (مانند موجودات نامرئی) مقایسه می‌کند که ابتدا فرضیات هستی‌شناسانه‌ عادی را نقض می‌کنند، اما به‌مرور در چارچوب علم جای می‌گیرند.

این حوزه به طور رسمی در دهه ۱۹۹۰ تأسیس شد. در طول آن دهه، تعداد زیادی کتاب‌ها و مقالات بسیار تأثیرگذار و پایه‌ای منتشر شدند. این آثار شامل کتاب‌های بازنگری در دین: پیوند شناخت و فرهنگ و آوردن آیین به ذهن: مبانی روان‌شناختی اشکال فرهنگی نوشته ای. توماس لاوسون و رابرت مک‌کالی، طبیعت‌گرایی ایده‌های دینی اثر پاسکال بویر، درون فرقه‌ها و استدلال‌ها و نمادها از هاروی وایت‌هاوس و توسعه نظریات قبلی گاتری در کتاب چهره‌ها در ابرها بود. در دهه ۱۹۹۰، این محققان و دیگر پژوهشگران که به طور مستقل در حوزه‌های مختلف فعالیت می‌کردند، به کارهای یکدیگر پی بردند و شباهت‌های ارزشمندی بین رویکردهای خود یافتند و این باعث شد که چیزی شبیه به یک سنت پژوهشی خودآگاه شروع به شکل‌گیری کند. تا سال ۲۰۰۰، این حوزه به اندازه کافی تعریف شده بود که جاستین ال. برت اصطلاح «علم شناختی دین» را در مقاله‌اش به نام بررسی مبانی طبیعی دین معرفی کند.

این حوزه همچنان تا حدودی به صورت غیرمنسجم تعریف شده و محققانی از زیرشاخه‌های مختلف را گرد هم می‌آورد. انسجام بسیاری از این حوزه ناشی از تعهدات نظری مشترک نیست، بلکه از دیدگاه روش‌شناختی مشترک حاصل می‌شود: تمایل به بررسی دین از منظر شناختی و تکاملی.

پایه نظری

علی‌رغم نبود توافق در مورد پایه نظری کار در علم شناختی دین، می‌توان برخی گرایش‌ها را مشخص کرد. مهم‌ترین آن‌ها تکیه بر نظریه‌های توسعه‌یافته در روان‌شناسی تکاملی است. این رویکرد به توضیحات تکاملی رفتار انسان به‌ویژه برای توضیح دین به‌عنوان محصول جانبی شناختی که در میان دانشمندان علم شناختی دین بسیار محبوب است، مناسب است. دلیل آن تمرکز بر توضیحات مربوط به ویژگی‌های جانبی و صفات اجدادی در روان‌شناسی تکاملی است. یکی از مفاهیم مهم مرتبط با این رویکرد، ماژولار بودن ذهن است که به عنوان پایه‌ای برای توضیح مکانیزم‌های ذهنی که مسئول باورهای دینی هستند استفاده می‌شود. نمونه‌های مهمی از کارهایی که تحت این عنوان قرار می‌گیرند شامل پژوهش‌هایی است که توسط پاسکال بویر و جاستین ال. برت انجام شده است.

این تعهدات نظری توسط همه دانشمندان شناختی دین پذیرفته نشده‌اند. بحث‌های جاری در مورد مزایای نسبی توضیحات تکاملی مختلف برای رفتار انسان، در علم شناختی دین نیز بازتاب یافته است. در این زمینه، نظریه وراثت دوگانه اخیراً مورد توجه برخی محققان از جمله آرمین گیرتز و آرا نورنزایان قرار گرفته است. مزیت درک شده این چارچوب نظری در توانایی آن برای بررسی تعاملات پیچیده‌تر بین پدیده‌های شناختی و فرهنگی است، اما این مزیت با این هزینه همراه است که طراحی آزمایش‌ها باید طیف گسترده‌تری از احتمالات را در نظر بگیرد.

مفاهیم اصلی

محصول جانبی شناختی: این دیدگاه معتقد است که باورها و اعمال دینی نباید به‌ عنوان عملکردی در نظر گرفته شوند، بلکه به‌عنوان محصولی از مکانیزم‌های شناختی انسان در نظر گرفته شوند که خارج از زمینه دین کارکرد دارند. نمونه‌هایی از این مکانیزم‌ها شامل دستگاه تشخیص بیش‌فعال عوامل و مفاهیم حداقلی خلاف‌انتظار یا فرآیندهای آیینی است که برای توضیح ادیان مانند بودیسم و تائوئیسم به کار می‌روند. توضیح دین به‌عنوان محصول جانبی شناختی، کاربردی از مفهوم اسپاندریل (فاصله بین ساختارها) و اکس‌اپتیشن (استفاده جدید از ویژگی‌های موجود) است که توسط استیون جی. گولد و دیگران بررسی شده است. دیدگاه اینکه باورها و اعمال دینی اسپاندریل‌های تکاملی هستند، منتقدان زیادی دارد.

مفاهیم حداقلی خلاف‌انتظار

مفاهیمی که بیشتر با پیش‌فرض‌های انسانی مطابقت دارند اما در یک یا دو مورد به‌طور قابل‌توجهی با آن‌ها متفاوت‌اند. این مفاهیم هم به دلیل عناصر خلاف‌انتظار به‌خوبی به خاطر سپرده می‌شوند و هم به دلیل هماهنگی کلی با انتظارات افراد، به‌راحتی قابل استفاده هستند. نمونه‌هایی از این مفاهیم شامل درخت‌های سخنگو و موجودات غیر فیزیکی است. پاسکال بویر معتقد است که بسیاری از موجودات دینی در این دسته قرار می‌گیرند. اوپال این نکته را که ایده‌های حداقلی خلاف‌انتظار بهتر از ایده‌های کاملاً انتظاری و ایده‌های به‌شدت خلاف‌انتظار به خاطر سپرده می‌شوند، اثر حداقلی خلاف‌انتظار یا اثر MCI نامیده است.

دستگاه تشخیص بیش‌فعال عوامل

دانشمند شناختی جاستین ال. برت فرض می‌کند که این مکانیزم ذهنی که وظیفه‌اش شناسایی فعالیت عوامل (اشخاص یا موجودات) است، ممکن است به باور به وجود موجودات فراطبیعی کمک کند. با توجه به هزینه‌های نسبی ناشی از نادیده گرفتن یک عامل، گفته می‌شود که این مکانیزم بیش‌فعال است و تعداد زیادی از خطاهای مثبت کاذب تولید می‌کند. استوارت ای. گاتری و دیگران ادعا کرده‌اند که این خطاها می‌توانند توضیح دهند که چگونه مفاهیم فراطبیعی ظاهر

تطبیق‌پذیری اجتماعی دین

طبق نظریه‌ی تطبیق‌پذیری اجتماعی دین، باورها و اعمال دینی باید به‌عنوان راهی برای ایجاد رفتار اجتماعی سازگار و جلوگیری از مشکل «سواری رایگان» درک شوند. در علم شناختی دین، این رویکرد عمدتاً توسط ریچارد سوسیس دنبال می‌شود. دیوید اسلون ویلسون نیز از طرفداران اصلی این رویکرد است و دین را به‌عنوان یک سازگاری گروهی تفسیر می‌کند، اما کارهای او معمولاً خارج از حوزه علم شناختی دین قرار می‌گیرد.

سیگنال‌دهی پرهزینه

اعمالی هستند که به دلیل هزینه‌های ذاتی خود، می‌توانند به‌عنوان سیگنال صادقانه‌ای از نیت فرد تلقی شوند. ریچارد سوسیس پیشنهاد کرده که اعمال دینی می‌توانند به‌عنوان سیگنال‌های پرهزینه‌ای برای تمایل به همکاری توضیح داده شوند. استدلال مشابهی توسط لایل استیدمن و کریگ پالمر مطرح شده است. به‌طور جایگزین، دی. جیسون اسلون استدلال کرده که دینداری ممکن است به‌عنوان سیگنال پرهزینه‌ای برای استراتژی جفت‌یابی استفاده شود، به این معنا که دینداری به‌عنوان نماینده‌ای برای “ارزش‌های خانوادگی” عمل می‌کند.

وراثت دوگانه

در زمینه‌ی علم شناختی دین، نظریه وراثت دوگانه به‌عنوان تلاشی برای ترکیب دیدگاه‌های «محصول جانبی شناختی» و «تطبیق‌پذیری اجتماعی» مطرح می‌شود، با استفاده از رویکرد نظری که توسط رابرت بوید و پیتر ریچرسون و دیگران توسعه یافته است. دیدگاه اصلی این است که در حالی که باور به موجودات فراطبیعی یک محصول جانبی شناختی است، سنت‌های فرهنگی از این باورها برای ایجاد انگیزه در رفتارهای اجتماعی سازگار استفاده کرده‌اند. بیانی پیچیده از این رویکرد را می‌توان در آثار اسکات آتران و جوزف هنریش (۲۰۱۰) یافت.

 

ادامه دارد…

Evolutionary psychology of religion

Cognitive science of religion

نجمه عشقی Najme Eshghi
نویسنده، شاعر، مترجم، کوچ حرفه ای، مدرس ریکی


پیج اینستاگرام:
@najme.eshghi.coach