مژده وصل

مقدمه ای بر روانشناسی دین

روانشناسی تجربه دینی ویلیام جیمز نجمه عشقی تجربه قدسی معنویت ادیان فلسفه کوچینگ معنوی کوچینگ معناگرا کوچ معنوی کوچ معناگرا ریکی استرولوژی جیوتیش

روان‌شناسی دین شامل کاربرد روش‌ها و چارچوب‌های تفسیری روان‌شناسی بر محتوای متنوع سنت‌های دینی و همچنین بر افراد مذهبی و غیرمذهبی است. این روش‌ها و چارچوب‌ها به‌طور کلاسیک به دو رویکرد علمی-طبیعی و علمی-انسانی تقسیم می‌شوند. روش علمی-طبیعی شامل روش‌های عینی، کمی و آزمایشی برای بررسی روابط علّی میان موضوعات مطالعه است. در مقابل، رویکرد علمی-انسانی از روش‌های کیفی، پدیدارشناختی و تفسیری استفاده می‌کند تا به جای روابط علّی، روابط معنادار بین پدیده‌ها را کشف کند.

روان‌شناسان دین سه پروژه اصلی را دنبال می‌کنند:

۱. توصیف نظام‌مند، به‌ویژه محتوای دینی، نگرش‌ها، تجربه‌ها و بیان‌های مذهبی.
۲. توضیح خاستگاه‌های دین، هم در تاریخ بشریت و هم در زندگی افراد، با توجه به تأثیرات گوناگون.
۳. بررسی پیامدهای نگرش‌ها و رفتارهای دینی، هم برای فرد و هم برای جامعه.

روان‌شناسی دین به عنوان یک رشته مستقل در اواخر قرن ۱۹ شکل گرفت، اما هر سه وظیفه آن پیشینه‌ای چند صد ساله دارند.

چالش روان‌شناسی دین به سه بخش اصلی تقسیم می‌شود:

۱. ارائه توصیف جامع از موضوعات مورد بررسی، مانند محتوای دینی مشترک (مثل مناسک سنتی) یا تجربه‌ها، نگرش‌ها، و رفتارهای فردی.
۲. توضیح پدیده‌های مذکور از نظر روان‌شناختی، چه در زندگی فردی و چه اجتماعی.
۳. روشن‌سازی پیامدهای این پدیده‌ها، همان‌طور که ویلیام جیمز از آن به عنوان «ثمرات» یاد می‌کند، برای فرد و جامعه. این ثمرات می‌توانند مثبت یا منفی باشند.

اولین وظیفه، یعنی توصیف، به طور طبیعی نیازمند روشن کردن واژه‌ها است، به‌ویژه واژه “دین”. تاریخ‌نگاران دین مدت‌هاست که به مشکل‌ساز بودن این اصطلاح اشاره کرده‌اند. آن‌ها خاطرنشان می‌کنند که استفاده از این واژه طی قرون تغییرات مهمی داشته و بیشتر به سوی عینیت‌بخشی حرکت کرده است. روان‌شناسان اولیه دین به خوبی از این مشکلات آگاه بودند و اغلب اذعان می‌کردند که تعاریف آن‌ها تا حدی دل‌بخواهی است. تلاش‌های آن‌ها، به ویژه در چارچوب دیدگاه‌های سازه‌گرایانه و پست‌مدرن، همچنان مورد بحث است.

در چند دهه گذشته، به ویژه در میان روان‌شناسان بالینی، تمایل به استفاده از اصطلاحات “معنویت” و “معنوی” به جای “دین” و “مذهبی” افزایش یافته است. به‌ویژه در ایالات متحده، “دین” اغلب با نهادهای فرقه‌ای و باورهای اجباری مرتبط شده و به آن رنگی منفی بخشیده است. در مقابل، “معنویت” به عنوان مفهومی عمیقاً فردی و ذهنی تعریف می‌شود که توانایی جهانی برای درک و هماهنگی با واقعیت‌های برتر را دارد. با این حال، معنویت نیز در غرب تحولاتی را تجربه کرده و امروزه تلاش‌هایی برای تعریف عملی این اصطلاحات ادامه دارد. شنیتکر و امونز نظریه‌پردازی کرده‌اند که درک دین به عنوان جستجوی معنا، به سه حوزه روان‌شناسی یعنی انگیزش، شناخت و روابط اجتماعی مربوط می‌شود.

تاریخچه

ادوین دیلر استارباک به عنوان یکی از پیشگامان روان‌شناسی دین شناخته می‌شود و کتاب او با عنوان Psychology of Religion (روان‌شناسی دین) که در سال ۱۸۹۹ منتشر شد، به عنوان اولین کتاب در این حوزه توصیف شده است. ویلیام جیمز از این کتاب حمایت کرد و مقدمه‌ای برای آن نوشت. استارباک تأثیر زیادی بر جیمز و کتاب مشهور او The Varieties of Religious Experience (انواع تجربه دینی) داشت. جیمز در مقدمه کتاب خود از استارباک برای ارائه مجموعه بزرگی از مطالب قدردانی کرده است.

ویلیام جیمز (۱۸۴۲–۱۹۱۰)، روان‌شناس و فیلسوف آمریکایی، از سوی بیشتر روان‌شناسان دین به عنوان بنیان‌گذار این حوزه شناخته می‌شود. او رئیس انجمن روان‌شناسی آمریکا بود و یکی از اولین کتاب‌های روان‌شناسی را نوشت. تأثیر جیمز در روان‌شناسی دین همچنان ادامه دارد و کتاب “انواع تجربه دینی” او اثری کلاسیک در این زمینه است. جیمز بین دین نهادی (گروه‌های مذهبی) و دین شخصی (تجربه‌های عرفانی فردی) تمایز قائل بود و بیشتر به درک تجربه دینی فردی علاقه‌مند بود.

در مطالعه تجربیات دینی شخصی، ویلیام جیمز بین دو نوع دینداری تمایز قائل شد: دینداری “ذهن سالم” و “روح بیمار”. افراد با ذهن سالم تمایل دارند که شرور جهان را نادیده گرفته و بر خوبی‌ها و مثبت‌ها تمرکز کنند. جیمز از مثال‌هایی مانند والت ویتمن و جنبش دینی “درمان ذهن” برای نشان دادن این نوع دینداری استفاده کرد. در مقابل، افرادی که دینداری “روح بیمار” دارند، نمی‌توانند شر و رنج را نادیده بگیرند و نیازمند تجربه‌ای برای آشتی دادن خیر و شر هستند. جیمز از نقل قول‌های لئو تولستوی و جان بانیان برای توضیح روح بیمار استفاده کرد. نظریه عمل‌گرایی ویلیام جیمز ناشی از کارایی دین است. اگر فردی به فعالیت‌های دینی ایمان داشته باشد و این فعالیت‌ها به‌خوبی عمل کنند، آن زمان این تمرین به‌عنوان گزینه مناسبی برای آن فرد به نظر می‌رسد. اما اگر فرآیندهای دینی کارایی چندانی نداشته باشند، ادامه‌ی آن عمل توجیهی نخواهد داشت.

دیگر نظریه‌پردازان اولیه

جورج ویلهلم فردریش هگل (۱۷۷۰–۱۸۳۱) تمامی سیستم‌های دین، فلسفه و علوم اجتماعی را به عنوان بیانگر میل اساسی آگاهی برای شناخت خود و محیطش توصیف کرد و یافته‌ها و فرضیه‌هایش را ثبت می‌کند. بدین ترتیب، دین تنها شکلی از این جستجوی دانش است که در آن انسان‌ها تجربیات و تأملات مختلف را ثبت می‌کنند. دیگران نیز با دسته‌بندی و جمع‌آوری این نوشته‌ها، جهان‌بینی یکپارچه‌ای را تشکیل می‌دهند که توسط دین، فلسفه و علوم اجتماعی بیان می‌شود. اثر هگل، پدیدارشناسی روح، مطالعه‌ای درباره چگونگی تأثیر انواع مختلف نوشتار و تفکر بر تجربیات فردی و جمعی در زمان‌ها و مکان‌های مختلف است. این فعالیت عملکرد یک ذهن گروهی ناقص است که در آن هر فرد به حکمت ثبت‌شده دیگران دسترسی پیدا می‌کند. آثار هگل اغلب شامل توصیف‌های دقیقی از انگیزه‌های روان‌شناختی در تفکر و رفتار هستند، مانند تلاش یک جامعه یا ملت برای شناخت خود و در نتیجه، حکومت صحیح بر خود. در سیستم هگل، دین یکی از منابع اصلی حکمت است که در این تلاش‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد و مجموعه بزرگی از یادآوری‌ها از گذشته بشریت در مراحل مختلف توسعه‌اش را نمایندگی می‌کند.

زیگموند فروید (۱۸۵۶–۱۹۳۹) در آثار مختلف خود به توضیح ریشه‌های دین پرداخت. در کتاب **توتم و تابو**، او مفهوم عقده ادیپ را به کار برد و ظهور آن را در مراحل اولیه توسعه انسانی فرض کرد. در **موسی و یکتاپرستی**، تاریخ کتاب مقدس را بر اساس نظریه عمومی خود بازسازی کرد. فروید همچنین در **آینده یک توهم** به ایده‌هایی پرداخت که در آن دین را به عنوان یک توهم توصیف کرد و گفت که این توهم باید از انسان رها شود تا به بلوغ برسد. فروید ایده خدا را به عنوان نسخه‌ای از تصویر پدر می‌داند و اعتقاد دینی را در نهایت کودکانه و نوروتیک می‌داند. او بر این باور بود که دین اقتدارگرا، غیرعملی است و انسان را از خود بیگانه می‌کند.

در مقابل، کارل یونگ، روان‌تحلیل‌گر سوئیسی (۱۸۷۵–۱۹۶۱)، رویکردی کاملاً متفاوت اتخاذ کرد. او نسبت به دین همدلانه‌تر و به ارزش نمادهای دینی توجه بیشتری داشت. یونگ معتقد بود که سؤال وجود متافیزیکی خدا برای روان‌شناس غیرقابل پاسخ است و نوعی اگنوستیسم را پذیرفته است. یونگ علاوه بر ناهوشیار فردی (که به‌طور تقریبی از مفهوم فروید پذیرفته شده است)، ناهوشیار جمعی را نیز مطرح کرد که به‌عنوان مخزن تجربیات انسانی عمل می‌کند و شامل “آرکتایپها” (تصاویر اساسی که در فرهنگ‌های مختلف به‌طور جهانی تکرار می‌شوند) است. او بروز این تصاویر از ناهوشیار به دنیای آگاهی را پایه‌ای برای تجربیات دینی و اغلب خلاقیت هنری می‌دانست. برخی از نوشته‌های یونگ به روشن‌سازی برخی از نمادهای آرکتایپها اختصاص یافته و شامل کارهای او در اسطوره‌شناسی مقایسه‌ای است.

آلفرد آدلر، روان‌پزشک اتریشی (۱۸۷۰–۱۹۳۷) که از فروید جدا شد، بر نقش اهداف و انگیزه‌ها در روان‌شناسی فردی خود تأکید کرد. یکی از معروف‌ترین ایده‌های آدلر این است که ما سعی می‌کنیم برای نقص‌هایی که در خود احساس می‌کنیم، به گونه ای جبران کنیم. کمبود قدرت معمولاً ریشه احساس حقارت است. دین به این موضوع مرتبط است، زیرا باور ما به خدا نشان‌دهنده تمایل ما به تلاش برای کمال و برتری است. در بسیاری از ادیان، خدا کامل و قادر مطلق محسوب می‌شود و از انسان‌ها نیز می‌خواهد که کامل باشند. اگر ما نیز به کمال برسیم، با خدا یکی می‌شویم و بدین ترتیب نقص‌ها و احساس حقارت خود را جبران می‌کنیم.

ایده‌های ما درباره خدا، نشانگر مهمی از نحوه دید ما به جهان هستند. به گفته آدلر، این ایده‌ها در طول زمان تغییر کرده‌اند، به‌طوری که دید ما نسبت به جهان و جایگاه‌مان در آن نیز دگرگون شده است. به عنوان مثال، باور سنتی به این که انسان‌ها به عنوان آخرین خلقت خدا بر روی زمین قرار داده شده‌اند، به ایده تکامل از طریق انتخاب طبیعی تغییر یافته است. این دیدگاه جدید، خدا را نه به عنوان یک موجود واقعی، بلکه به عنوان نمایشی انتزاعی از نیروهای طبیعت می‌بیند. از دید آدلر، این برداشت از خدا به دلیل عمومیت بیش از حدش، نمی‌تواند احساس قوی‌تری از هدف و جهت را منتقل کند.

چیز مهمی که آدلر به آن تأکید می‌کند این است که خدا (یا ایده خدا) مردم را به انجام عمل تشویق می کند و به آنها انگیزه می‌دهد.  این اقدامات عواقب واقعی برای خود و دیگران دارند. دیدگاه ما نسبت به خدا مهم است زیرا اهداف ما را تجسم می‌بخشد و تعاملات اجتماعی ما را هدایت می‌کند. در مقایسه با علم، که یک حرکت اجتماعی دیگر است، دین به‌دلیل انگیزه‌ دهی مؤثرتر به مردم، کارآمدتر است. به گفته آدلر، تنها زمانی که علم همان شور مذهبی را به‌دست آورد و رفاه همه اقشار جامعه را ترویج کند، این دو در چشم مردم برابر خواهند شد.

گوردون آلوپورت (۱۸۹۷–۱۹۶۷) در کتاب خود با عنوان فرد و دینش (۱۹۵۰) نشان می‌دهد که مردم چگونه ممکن است از دین به شیوه‌های مختلف استفاده کنند. او بین دین بالغ و دین نابالغ تمایز قائل می‌شود. احساس دینی بالغ، به شخصی اطلاق می‌شود که رویکردش به دین پویا، ذهن‌گشوده و قادر به حفظ ارتباط بین تناقضات است. در مقابل، دین نابالغ خودمحور است و به‌طور کلی نمایانگر کلیشه‌های منفی‌ای است که مردم درباره دین دارند. به‌تازگی، این تمایز در اصطلاحات “دین درونی” و “دین بیرونی” خلاصه شده است. دین درونی به یک ایمان واقعی و صادقانه اشاره دارد، در حالی که دین بیرونی به استفاده‌ای کاربردی از دین به‌عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به هدف، مانند حضور در کلیسا به‌منظور کسب جایگاه اجتماعی، اشاره می‌کند. این ابعاد دین در مقیاس گرایش دینی آلوپورت و راس اندازه‌گیری شده‌اند. سومین نوع گرایش دینی توسط دانیل باتسون توصیف شده که به رفتار دین به‌عنوان یک جستجوی باز اشاره دارد.

به‌طور خاص، باتسون این موضوع را به‌عنوان تمایل به دیدن تردیدهای دینی به‌طور مثبت، پذیرش این که گرایش دینی می‌تواند تغییر کند و پیچیدگی وجودی می‌بیند. این به این معناست که باور داریم که باورهای دینی باید از بحران‌های شخصی که در زندگی تجربه کرده‌ایم، شکل بگیرد. باتسون دین‌های بیرونی، درونی و جستجو را به‌ترتیب به‌عنوان دین به‌ عنوان وسیله، دین به‌عنوان هدف و دین به‌عنوان جستجو توصیف می‌کند و این مفاهیم را در فهرست زندگی دینی اندازه‌گیری می‌کند.

اریک اریکسون (۱۹۰۲–۱۹۹۴) به‌خاطر نظریه‌اش در زمینه توسعه روانی شناخته شده است که ریشه‌های آن در اهمیت روان‌تحلیل‌گری هویت در شخصیت نهفته است. بیوگرافی‌های او از گاندی و مارتین لوتر، دیدگاه مثبت اریکسون نسبت به دین را نشان می‌دهد. او ادیان را به‌عنوان تأثیرات مهمی در توسعه شخصیت موفق می‌دانست، زیرا آنها راه اصلی فرهنگ‌ها برای ترویج فضایل مرتبط با هر مرحله از زندگی هستند. مراسم مذهبی نیز این توسعه را تسهیل می‌کند. نظریه اریکسون به‌طور سیستماتیک مورد مطالعه تجربی قرار نگرفته است، اما همچنان نظریه‌ای تأثیرگذار و مورد احترام در مطالعه روانشناختی دین باقی مانده است.

اریک فروم (۱۹۰۰–۱۹۸۰) نظریه فرویدی را اصلاح کرد و توضیحی پیچیده‌تر درباره کارکردهای دین ارائه داد. در کتابش با عنوان «روان‌کاوی و دین»، او به نظریات فروید پاسخ داد و توضیح داد که بخشی از این اصلاح به دیدن عقده ادیپ به‌عنوان چیزی فراتر از جنسی بودن مربوط می‌شود و به تمایل کودکانه برای حفظ وابستگی به شخصیت‌های حمایتی اشاره دارد. به‌نظر فروم، دین صحیح می‌تواند در اصل بالاترین پتانسیل‌های فردی را پرورش دهد، اما در عمل، دین معمولاً به حالت نوروتیک بازمی‌گردد.

به‌گفته فروم، انسان‌ها به یک چارچوب مرجع پایدار نیاز دارند و دین این نیاز را برآورده می‌کند. انسان‌ها به‌طور طبیعی به دنبال پاسخ‌هایی برای سوالاتی هستند که هیچ منبع دیگری از دانش نمی‌تواند به آن‌ها پاسخ دهد و تنها دین به نظر می‌رسد که قادر به پاسخگویی است. با این حال، برای اینکه دین به‌ عنوان یک پدیده سالم به‌نظر برسد، باید حس اراده آزاد وجود داشته باشد و یک مفهوم خودکامه از دین به‌نظر مضر است.

رودولف اتو (۱۸۶۹–۱۹۳۷) یک الهیدان پروتستان آلمانی و محقق دین‌های مقایسه‌ای بود. مشهورترین اثر او، “ایده‌ی مقدس” (نخستین بار در سال ۱۹۱۷ منتشر شد)، مفهوم مقدس را به‌عنوان چیزی numinous یا قدسی تعریف می‌کند. اتو numinous را به‌عنوان یک تجربه یا احساس غیرعقلانی و غیرحسی توضیح می‌دهد که موضوع اولیه و فوری آن خارج از خود فرد است. این یک راز (لاتین: mysterium tremendum) است که در عین جذابیت، ترسناک نیز هست و به توصیف واکنش عاطفی غیرقابل بیان و شگفت‌انگیز ما نسبت به تجارب ظاهراً عادی و یا مذهبی می‌پردازد.

این حس شگفتی عاطفی در ریشه‌ی تمامی تجارب مذهبی به وضوح وجود دارد. از طریق این شگفتی عاطفی، ما ذهن منطقی خود را برای امکانات غیرعقلانی معلق می‌کنیم. کتاب “ایده‌ی مقدس” همچنین پارادایمی برای مطالعه دین ارائه می‌دهد که بر نیاز به درک دین به‌عنوان یک دسته‌ی غیرقابل کاهش و اصلی تأکید دارد. این پارادایم بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰ تحت حملات زیادی قرار داشت، اما از آن زمان به‌طور قوی‌تری دوباره مطرح شده است.

اندیشمندان مدرن

شرح حالهای زندگی نامه ای از روان‌شناسی دین در قرن بیستم که به شکل اتوبیوگرافی هستند، توسط تعدادی از روان‌شناسان مدرن دین ارائه شده است، آنها عمدتاً در اروپا مستقر هستند، اما همچنین شامل چندین روان‌شناس مستقر در ایالات متحده مانند رالف هود و دونالد کپس نیز می‌شود.

آلن برگین به خاطر مقاله‌اش در سال ۱۹۸۰ با عنوان “روان‌درمانی و ارزش‌های دینی” شناخته شده است، که به‌عنوان یک نقطه عطف در پذیرش علمی تأثیر ارزش‌های دینی بر روان‌درمانی محسوب می‌شود. او در سال ۱۹۸۹ جایزه “مشارکت‌های برجسته حرفه‌ای در دانش” را از انجمن روان‌شناسی آمریکا دریافت کرد و به‌عنوان کسی که “اصول ارتدکسی روان‌شناسی را به چالش می‌کشد تا بر اهمیت ارزش‌ها و دین در درمان تأکید کند” مورد توجه قرار گرفت.

رابرت امونز در کتاب خود با عنوان “روان‌شناسی نگرانی‌های نهایی” که در سال ۱۹۹۹ منتشر شد، نظریه‌ای درباره “کوشش‌های معنوی” ارائه داد. با استناد به مطالعات تجربی، امونز ادعا کرد که این کوشش‌های معنوی به یکپارچگی شخصیت کمک می‌کنند زیرا در سطح بالاتری از شخصیت وجود دارند.

رالف هود جونیور استاد روان‌شناسی در دانشگاه تنسی در چاتانوگا است. او ویرایشگر سابق “نشریه مطالعات علمی دین” و همچنین ویرایشگر همکار “آرشیو روان‌شناسی دین” و “نشریه بین‌المللی روان‌شناسی دین” بوده است. هود رئیس پیشین بخش ۳۶ انجمن روان‌شناسی آمریکا و دریافت‌کننده جایزه ویلیام جیمز این انجمن است. او صدها مقاله و فصل کتاب در زمینه روان‌شناسی دین منتشر کرده و سیزده جلد کتاب نیز تألیف، مشارکت یا ویرایش کرده است که همگی به روان‌شناسی دین می‌پردازند.

کنت پارگامنت به خاطر کتابش با عنوان “روان‌شناسی دین و مقابله” (۱۹۹۷) و همچنین کتابی در سال ۲۰۰۷ در مورد دین و روان‌درمانی و یک برنامه تحقیقاتی مستمر در زمینه مقابله مذهبی شناخته شده است. او استاد روان‌شناسی در دانشگاه ایالت بولینگ گرین (اوهایو، ایالات متحده) است و بیش از ۱۰۰ مقاله در زمینه دین و معنویت در روان‌شناسی منتشر کرده است. پارگامنت طراحی پرسشنامه‌ای به نام “RCOPE” را برای اندازه‌گیری استراتژی‌های مقابله مذهبی رهبری کرده است. او سه نوع سبک مقابله با استرس را متمایز کرده است.

پارگامنت سه نوع سبک مقابله با استرس را این‌گونه توصیف می‌کند:

۱. همکاری: در این سبک، افراد با خدا همکاری می‌کنند تا با رویدادهای استرس‌زا مقابله کنند.
۲. واگذاری: در این حالت، افراد همه چیز را به خدا واگذار می‌کنند.
۳. خودمدیری: در این روش، افراد به خدا تکیه نمی‌کنند و سعی می‌کنند به‌تنهایی مشکلات را حل کنند.

او همچنین چهار رویکرد اصلی نسبت به دین که توسط روان‌درمانگران در کار با مراجعین اتخاذ شده را معرفی می‌کند: رویکردهای طردکننده مذهبی، انحصارگر، ساختارگرا و کثرت‌گرا.

جیمز هیلمن در پایان کتابش «بازنگری در روان‌شناسی» دیدگاه جیمز را معکوس می‌کند و به جای اینکه دین را از طریق روان‌شناسی بررسی کند، پیشنهاد می‌کند که روان‌شناسی را به‌عنوان نوعی تجربه دینی مشاهده کنیم. او نتیجه‌گیری می‌کند: «روان‌شناسی به‌عنوان دین به معنای تصور همه رویدادهای روان‌شناختی به‌عنوان آثار خداوندان در درون است.»

جولیان جینز در کتاب خود با عنوان «منشاء آگاهی در فروپاشی ذهن دوکامه (دو ساحتی، دو جنبه) » پیشنهاد می‌کند که دین (و برخی دیگر از پدیده‌های روان‌شناختی مانند هیپنوز و اسکیزوفرنی) یادگار دوره‌ای نسبتاً جدید در توسعه انسان است که پیش از ظهور آگاهی رخ داده است. جینز فرضیه‌ای را مطرح می‌کند که فرمان‌های کلامی توهمی به انسان‌های اولیه کمک می‌کردند تا کارهایی انجام دهند که به بقای بشر کمک می‌کرد. از حدود ۱۰,۰۰۰ سال قبل از میلاد، فشارهای انتخابی به نفع این فرمان‌های توهمی برای کنترل اجتماعی عمل می‌کردند و این صداها به‌عنوان صدای خارجی، نه داخلی، تلقی می‌شدند که فرد را به انجام کاری فرمان می‌دادند. این صداها غالباً به‌عنوان ناشی از خدایان، ارواح و نیاکان نامرئی توضیح داده می‌شدند.

فرضیه‌ها درباره نقش دین

سه فرضیه اصلی درباره نقش دین در جهان مدرن وجود دارد.

سکولاریزاسیون یا جدایی دین از نهادهای اجتماعی

اولین فرضیه، سکولاریزاسیون است که معتقد است علم و فناوری جایگزین دین خواهند شد. سکولاریزاسیون از جدایی دین از سیاست، اخلاق و روان‌شناسی حمایت می‌کند. تیلور Taylor با پیشبرد این موضع توضیح می‌دهد که سکولاریزاسیون، فراسوی، خدایی و عقلانیت را در باورهای دینی انکار می‌کند.

تحول دینی

چالش‌ها علیه فرضیه سکولاریزاسیون منجر به بازنگری‌های قابل توجهی شد که به فرضیه تحول دینی انجامید. این دیدگاه معتقد است که روندهای عمومی به سوی فردگرایی و تجزیه اجتماعی، تغییراتی در دین ایجاد خواهد کرد و عمل مذهبی را بیشتر فردی و معنوی می‌کند. پس انتظار می‌رود که جست‌وجوی معنوی بیشتری را تولید کند، هرچند که مختص نهادهای دینی نیست. همچنین پیش‌بینی می‌شود که Eclecticism اکلکتسیسم، که از چندین نظام دینی/معنوی و جنبش‌های نیو ایج الهام می‌گیرد، نتیجه‌ بخش باشد. (مکتب التقاطی یا التقاط گرایی)

شکاف فرهنگی

در پاسخ به فرضیه تحول دینی، Ronald Inglehart رونالد اینگل هارت احیای فرضیه سکولاریزاسیون را آغاز کرد. استدلال او بر این اصل مبتنی است که دین برای پر کردن نیاز انسان به امنیت توسعه می‌یابد. بنابراین، توسعه امنیت اجتماعی و اقتصادی در اروپا، توضیح‌دهنده سکولاریزاسیون مربوطه به دلیل عدم نیاز به دین است. با این حال، دین در کشورهای جهان سوم که ناپایداری اجتماعی و اقتصادی در آنجا شایع است، ادامه دارد. تأثیر کلی این وضعیت، انتظار می‌رود که یک شکاف فرهنگی فزاینده باشد.
ایده‌ای که دینی بودن ناشی از نیاز انسان به امنیت است، همچنین از طریق مطالعاتی که باورهای دینی را به عنوان یک مکانیزم جبرانی کنترل بررسی می‌کنند، گسترش یافته است. این مطالعات تحت تأثیر این ایده هستند که مردم در تلاشند تا باورهایی در مورد نظم و ساختار را حفظ کنند تا از باور به هرج و مرج و تصادف جلوگیری کنند.
در محیط آزمایشگاهی، پژوهشگران همچنین کنترل جبرانی را در مورد ادراک افراد از سیستم‌های خارجی مانند دین یا دولت آزمایش کرده‌اند. به عنوان مثال، Kay کای و همکارانش دریافتند که وقتی سطح کنترل شخصی افراد کاهش می‌یابد، آنها تمایل بیشتری به پذیرش سیستم‌های خارجی گسترده (مانند دین یا سیستم‌های اجتماعی‌سیاسی) دارند که نظم و کنترل را بر زندگی‌شان تحمیل می‌کنند. این مطالعه نشان می‌دهد که وقتی کنترل شخصی فرد کاهش یابد، انگیزه او برای باور به نظم تهدید می‌شود و این تهدید از طریق وابستگی به منابع دیگر کنترل جبران می‌شود.

رویکردهای روان‌سنجی به دین

از دهه ۱۹۶۰، روان‌شناسان دین از روش‌های روان‌سنجی برای ارزیابی شیوه‌های مذهبی افراد استفاده کرده‌اند. به عنوان مثال، مقیاس جهت‌گیری مذهبی آلپورت و راس، میزان باورهای درونی و بیرونی مذهبی را در افراد می‌سنجد. پرسشنامه‌های جدیدتر شامل مقیاس I-E جهانی سنی اثر گورساچ و وِنیبل، پرسشنامه زندگی مذهبی باتسون، شوئنراد و وِنتیس، و شاخص تجربیات معنوی بازبینی‌شده اثر جنیا هستند که جنبه‌های مختلف تجربه‌های مذهبی و معنوی را ارزیابی می‌کنند.

نخستین مقیاس، ارزیابی مستقل از سن برای دو جهت‌گیری مذهبی آلپورت و راس ارائه می‌دهد. دومین مقیاس سه نوع جهت‌گیری مذهبی را می‌سنجد: دین به‌عنوان وسیله (درونی)، دین به‌عنوان هدف (بیرونی)، و دین به‌عنوان جستجو. سومین مقیاس بلوغ معنوی را با استفاده از دو عامل ارزیابی می‌کند: حمایت معنوی و گشودگی معنوی.

جهت‌گیری‌های دینی و ابعاد دینی

برخی پرسشنامه‌ها، مانند مقیاس جهت‌گیری دینی، به انواع مختلف جهت‌گیری‌های دینی اشاره دارند، مثل دین‌داری درونی و بیرونی. این‌ها به انگیزه‌های مختلف افراد برای پیروی از دین مربوط می‌شوند. اما رویکرد دیگری که توسط گلاک و استارک (۱۹۶۵) ارائه شده، به جای تمرکز بر جهت‌گیری‌های دینی، ابعاد مختلف دین را مورد بررسی قرار می‌دهد. این ابعاد نشان می‌دهند که فرد چگونه ممکن است جنبه‌های مختلف دینداری را در زندگی خود نشان دهد. طبقه‌بندی گلاک و استارک پنج بُعد دین را شامل می‌شود: بُعد اعتقادی (آموزه‌ای)، بُعد فکری، بُعد اخلاقی و پیامدهای آن، بُعد آیینی و بُعد تجربی. در آثار بعدی، این نویسندگان بُعد آیینی را به دو بخش تقسیم کردند: آیین‌های عبادی و آیین‌های عمومی. همچنین توضیح دادند که تقسیم‌بندی دین به چند بُعد با تفکیک جهت‌گیری‌های دینی یکسان نیست. اگرچه برخی از روان‌شناسان دین برای طراحی ابزارهای سنجش روانی، استفاده از رویکرد چندبُعدی به دین را مفید می‌دانند، اما همان‌طور که وولف توضیح می‌دهد، بحث و اختلاف نظر زیادی درباره این موضوع وجود دارد که آیا دین واقعاً باید به صورت چندبُعدی در نظر گرفته شود یا خیر.

پرسشنامه‌هایی برای ارزیابی تجربه‌های دینی

آنچه ما تجربه‌های دینی می‌نامیم می‌تواند بسیار متفاوت باشد. برخی گزارش‌ها از رویدادهای ماوراء طبیعی وجود دارند که توضیح آن‌ها از دیدگاه منطقی و علمی دشوار است. از طرف دیگر، نوعی از تجربه‌ها هم وجود دارند که بیشتر به احساس آرامش یا یکی شدن با جهان اشاره می‌کنند – تجربه‌ای که شاید بیشتر افراد، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. برای دسته‌بندی تجربه‌های دینی، شاید مفید باشد که آن‌ها را با توجه به یکی از دو نظریه توضیح دهیم: نظریه عینی‌گرا یا نظریه ذهنی‌گرا.

یک عینیت‌گرا (Objectivist) استدلال می‌کند که تجربه دینی می‌تواند اثباتی برای وجود خدا باشد. اما برخی دیگر به قابل‌اعتماد بودن این تجربیات دینی انتقاد کرده‌اند. فیلسوف انگلیسی، توماس هابز، این سؤال را مطرح کرد که چگونه می‌توان تفاوت بین صحبت کردن با خدا در یک رؤیا و رؤیا دیدن درباره صحبت کردن با خدا را تشخیص داد.
از دیدگاه ذهنیت‌گرا (Subjectivist)، لازم نیست تجربه دینی را به عنوان مدرکی برای وجود موجودی واقعی که ما آن را خدا می‌نامیم در نظر بگیریم. از این منظر، آنچه مهم است خود تجربه و تأثیری است که بر فرد می‌گذارد.

ادامه دارد…

نجمه عشقی Najme Eshghi
نویسنده، شاعر، مترجم، کوچ حرفه ای، مدرس ریکی


پیج اینستاگرام:
@najme.eshghi.coach